Quantcast
نظرسنجی
بیشترین ساعات تفریح شما صرف کدام می شود؟






ساعت و تاریخ

بازیگران
آرشیو ماهیانه
جستجوگر
  
خبرنامه

شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این وبلاگ با خبر شوید .

...
...
آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

تازه ترین ها

دانلود اخلاق جنسی در اسلام و غرب

تصاویر جالب عادل فردوسی پور

موتور لیموزین!!! عکس

دانلود کتاب کیمیاگر

سوار شدن 20 مرد و زن در یک ماشین!!

با باطری خالی تماس بگیرید

فکر کردید که چه رنگی هستید؟

نرم افزار همراه ماه رمضان ( مهمان خدا ) - جاوا

عکسهای جالب از حیوانات 2 سر

عکس امین حیائی در کنار همسرش

بیوگرافی شاهرخ استخری

تست IQ

دانلود کتاب خواص سبزیجات و گیاهان داروئی - جاوا

عکس نیوشا ضیغمی در کنار همسرش

تاثیر ظروف بر طعم غذا

نامه پیرزن به خدا (طنز)

روش‌های انتخاب جنسیت جنین

دانلود کتاب مشهور قلعه حیوانات- pdf

دستگیری یک خاخام به خاطر تجاوز به فرزندش

بازی خانه سازی برای موبایل- برای سری60 ورژن3

ناسا زمین را جابجا می‌كند!

عکس محمود احمدی نژاد در جبهه

معنای جالب نام کشورهای جهان

عکس کودکی بازیگران ایرانی

خطرات استفاده از لوازم آرایش ، ریمل

بایسته ها و آسیب های اخلاق اینترنتی

دانلود کلیپ تصادف 206 با ماکسیما- 3gp

7 تاكتیك برای یك زندگی موفق

امان از بوی بد عرق

عکس مهران مدیری و همسرش کنار ماشین شخصی اش


داستان دعوت نامه کاف

 

هنوز نمی دانم چرا به اینجا دعوت شده بودم . كافی شاپی بود معمولی ، از آن دسته كه مسلما همه جا یافت میشود . میزها و صندلی هایی با پایه فلزی و صفحه ی طرح چوب داشت كه با سلیقه در فضای مغازه چیده شده بودند. اولین چیزی كه توجهم را جلب كرد قسمتی بار مانند بود كه به شیوه ی بارهای غربی در گوشه ای از مغازه درست كرده بودند و صندلی های پایه بلندی با كمی فاصله از آن قرار داده بودند. آن روز كسی بر روی آنها ننشسته بود. نگاهم را در مغازه چرخاندم و سعی كردم همه ی جزئیات را ببینم. نور به گونه ای تنظیم شده بود كه آرامشی غریب بر فضا مستولی و مشتری را از استرسهای احتمالی رها می كرد. شیشه ها دو جداره بودند و هیاهوی خارج مغازه هیچ تاثیری بر فضای داخل نداشت. فكر كردم جای خوبی پیدا كرده و همین جمله به یادم آورد كه نمی دانم چه كسی دعوتم كرده و چه كاری دارد.


از سه روز قبل كه نامه به دستم رسید شدیدا ذهنم در تكاپوی یافتن فرستنده بود. نامه با پست بعد از ظهر رسید. همیشه نامه برایم دلپذیر تر از تلفن بود اما این دفعه فرق می كرد، آدرس گیرنده با خطی خوانا و مرتب نوشته شده بود و در انتها ذكر شده بود كه حتما نامه را من باز كنم. آدرس فرستنده وجود نداشت ، مطمئنا اگر هم میداشت یك آدرس اشتباهی می بود. به جای تمبر از مهر استفاده شده بود كه نشان می داد نامه از یك اداره ی پست فرستاده شده بود. نامه محتوی یك كارت ویزیت مربوط به همین كافی شاپ و توضیحی یك خطی در مورد قرار ملاقات بود : "لطفا راس ساعت 19:30 در كافی شاپی كه كارتش همراه نامه است حضور یابید" امضاء : "كاف" . تعجب كرده بودم : یعنی چه كسی این نامه را فرستاده؟ نامش را چند بار خواندم به این امید كه بتوانم به حدسی قریب به یقین در مورد هویتش برسم اما این كار بیشتر مرا سر در گم كرد تا راهنمایی . مطمئن بودم كه از كارت ویزیت چیزی بیشتر از آدرس مغازه نمی توان فهمید بنابر این بر روی خود نامه تمركز كردم: جنس و قطع كاغذ این احساس را به من القا می كرد كه فرستنده باید شخصی ثروتمند یا تحصیل كرده و با پرستیژ باشد ، خط شناسی بلد نیستم و الا شاید از متن نامه به خصوصیات بیشتری پی میبردم. نامه با حرف "كاف" امضا شده بود كه میتوانست حرف نخست نام یا نام خانوادگی اش و یا هیچكدام از این دو باشد. به فكرم رسید كه نگاهی به دفترچه تلفن بیاندازم شاید كمكی بكند ، ابتدا صفحه ی "كاف" را مرور كردم اما وقتی به نتیجه ای نرسیدم فكر كردمشاید "كاف" حرف اول نامش باشد نه نام خانوادگی اش به همین دلیل تمام صفحات دفتر چه را مرور كردم ، دست آخر تنها سه نفر بودند كه حرف اول نام یا نام خانوادگی شان با "كاف" شروع میشد و هر سه نیز مونث بودند . شاید برای اینكه دوست داشتم دعوت كننده ی ناشناسم یك زن باشد . در قدم بعدی سراغ كمدم رفتم و همه ی سر رسیدهایی كه دوستانم به یادگار چند خطی در آنها برایم نوشته بودند را برای یافتن نمونه ی خط این سه نفر بررسی كردم اما خط هیچكدام شبیه خط دعوت كننده نبود. تیرم به سنگ خورده بود و حسابی پكر شده بودم. پس این "كاف" لعنتی یعنی چه؟


كمی بعد به آرامی سوال های مهمتری برایم مطرح شد : چرا نامه و نه تلفن؟؟ در صورتیكه این روزها برای دعوت به عروسی نیز به یك تلفن اكتفا می شود چرا او از نامه استفاده كرده است؟ كل قضیه شبیه یكی از آن فیلمهای پلیسی قدیمی شده بود : شخصیت اول فیلم نامه ای در یافت میكند كه او را به محلی دعوت كرده و ........ اما نمی توانستم تصوری از ماوقع بعدی پیدا كنم ، تا همین جا كه میرسیدم از خودم می پرسیدم خب بعدش چه؟ چه كسی نامه را فرستاده و به چه منظوری؟ چه بر سر شخصیت داستان می آید ؟ و هزار جور سوال از همین دست . حس كنجكاویم شدیدا تحریك شده بود كمی نگران بودم هرچند بارها به خودم تلقین میكردم كه دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. نمی توانستم تصمیم بگیرم می دانستم اگر نروم همان احساسی را پیدا خواهم كرد كه در هنگام پاسخ ندادن به تلفن پیدا می كنم این سوال كه چه كسی بود كه زنگ زد و چه كارم داشت به صورت چه كسی بود مرا دعوت كرد و چه كارم داشت مجددا پرسیده میشد. از یك طرف این موضوع كه دعوت كننده مرا میشناخت ذهنم را مشغول خود كرده بود زیرا در غیر این صورت در دعوت نامه اشاره می كرد كه فلان كتاب را در دست بگیرم و یا فلان لباس را بپوشم و از طرف دیگر اینكه وی امكان شناخته شدن از روی صدا را می داده است و به همین علت از نامه استفاده كرده بود ، حتی اگر شناخته نمی شد مجبور به توضیح دادن یا معرفی خودش بود و اگر امتناع میكرد من اورا تنها یك مزاحم تلفنی تلقی می كردم و بعد از چند دقیقه كل مطلب به دست فراموشی سپرده میشد . اما نامه عكس العمل متفاوتی در پی داشت.


سه روز پس از رسیدن دعوت نامه وارد همین محل شدم فضای مغازه آرامش بخش بود و بوی مطبوع قهوه به مشام می رسید ، اینجا و آنجا چند نفری نشسته بودند . درست همین جا نشستم ، روبه در تا حداقل چند ثانیه زودتر بتوانم ببینمش. ساعت كمی از هفت گذشته بود.فكر كردم قهوه مقداری از استرسی كه داشتم را كم میكند . ساعتی بعد از پشت میز بلند شدم ، نزدیك به یك ساعت منتظر بودم اما نیامد .در ظرف این مدت بدون اینكه متوجه باشم سه قهوه خورده بودم ، حساب كردم و پكر به سمت خانه روانه شدم .


آن شب تا صبح نخوابیدم نه به خاطر آن همه قهوه كه خورده بودم بلكه به خاطر حماقتی كه كرده بودم : ساعت نزدیك نه بود كه به خانه رسیدم ، خسته و كلافه كلید را در قفل چرخاندم و بدون اینكه چراغی روشن كنم یكراست به اتق خواب رفتم ، لباسهایم را همانجا روی تخت رها كردم و به حمام رفتم تا دوشی بگیرم و بعد در حالیكه سرم را خشك میكردم از حمام به سمت آشپزخانه رفتم ، درست وسط هال میخكوب شدم ، یخچال داخل آشپزخانه نبود نگاهم را در هال چرخاندم اما هیچ چیز آنجا نبود ، تلویزیون ، سیستم استریو ، مبلها ، قالی ها ، همه و همه غیبشان زده بود ، شوكه شده بودم گویی یك سطل آب سرد روی سرم ریخته باشند. همانجا روی موكت نشستم ، خنده ام گرفته بود بزرگترین حماقت عمرم را كرده بودم . هنوز قسط های یخچال تمام نشده بود اما خودش ...... دیگر نبود .

نوشته : فرساد

منبع : وبلاگ ورق پاره های كاهی

ویرایش شده در پنجشنبه 26 دی 1387 و ساعت 10:47 ب.ظ

ارسال شده توسط علیرضا در تاریخ‌ پنجشنبه 26 دی 1387 - 10:42 ب.ظ | نظرات (- -)

 برچسب ها:

صفحات سایت


---------------------------------------------------------------------------------------------------------
صفحات سایت

لینك باكس



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic