Quantcast
نظرسنجی
بیشترین ساعات تفریح شما صرف کدام می شود؟






ساعت و تاریخ

بازیگران
آرشیو ماهیانه
جستجوگر
  
خبرنامه

شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این وبلاگ با خبر شوید .

...
...
آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

تازه ترین ها

دانلود اخلاق جنسی در اسلام و غرب

تصاویر جالب عادل فردوسی پور

موتور لیموزین!!! عکس

دانلود کتاب کیمیاگر

سوار شدن 20 مرد و زن در یک ماشین!!

با باطری خالی تماس بگیرید

فکر کردید که چه رنگی هستید؟

نرم افزار همراه ماه رمضان ( مهمان خدا ) - جاوا

عکسهای جالب از حیوانات 2 سر

عکس امین حیائی در کنار همسرش

بیوگرافی شاهرخ استخری

تست IQ

دانلود کتاب خواص سبزیجات و گیاهان داروئی - جاوا

عکس نیوشا ضیغمی در کنار همسرش

تاثیر ظروف بر طعم غذا

نامه پیرزن به خدا (طنز)

روش‌های انتخاب جنسیت جنین

دانلود کتاب مشهور قلعه حیوانات- pdf

دستگیری یک خاخام به خاطر تجاوز به فرزندش

بازی خانه سازی برای موبایل- برای سری60 ورژن3

ناسا زمین را جابجا می‌كند!

عکس محمود احمدی نژاد در جبهه

معنای جالب نام کشورهای جهان

عکس کودکی بازیگران ایرانی

خطرات استفاده از لوازم آرایش ، ریمل

بایسته ها و آسیب های اخلاق اینترنتی

دانلود کلیپ تصادف 206 با ماکسیما- 3gp

7 تاكتیك برای یك زندگی موفق

امان از بوی بد عرق

عکس مهران مدیری و همسرش کنار ماشین شخصی اش


داستان » آقا مهندس

هنوز آخر گرمای تابستان باعث می‌شد آدم اگر كمی تقلا كند عرقش در بیاید، آقای سخاوت لبخندی زد و گفت:

- به به! آقا امید! چراغ محل رو روشن كردی! مهندس مكانیك نداشتیم كه حالا داریم، ماشاا...!

امید كمی سرخ و سفید شد و گفت:

- ممنون آقای سخاوت! ولی حالا كو تا مهندس شدن! تازه اگر هم مهندس شدم، كار كجاست؟

...

هنوز آخر گرمای تابستان باعث می‌شد آدم اگر كمی تقلا كند عرقش در بیاید، آقای سخاوت لبخندی زد و گفت:

- به به! آقا امید! چراغ محل رو روشن كردی! مهندس مكانیك نداشتیم كه حالا داریم، ماشاا...!

امید كمی سرخ و سفید شد و گفت:

- ممنون آقای سخاوت! ولی حالا كو تا مهندس شدن! تازه اگر هم مهندس شدم، كار كجاست؟

- اینجوری نگو! من از این حرفا خوشم نمیاد، واسه یه مهندس خوب همیشه كار هست، به‌خصوص مكانیك كه یه رشته خوبه!

حرفهای آقای سخاوت، امید را دلگرم می‌كرد، گرچه خودش هم توی پوستش نمی‌گنجید، ولی به خاطر اینكه رضا پسر آقای سخاوت در هیچ رشته‌ای قبول نشده بود او سعی می‌كرد یكجوری با آقای سخاوت حرف بزند كه دلش نسوزد! آقای سخاوت یك مینی بوس آبی رنگ داشت كه تقریبا هر خانواده‌ای توی محل یكبار با آن سفری رفته بودند، مرد مهربان و دست دلبازی بود، گرچه همه می‌دانستند كه مشكلات مالی زیادی دارد اما همیشه با مناعت طبع جوری برخورد می‌كرد كه انگار سر سوزن مشكلی ندارد.

- آره پسرم! چهار سال دیگه كه مدركت رو گرفتی رو هوا می‌برنت، اینجوری مثل من تمام زندگی ات نمی‌شه یه مینی‌بوس درب و داغون كه هر روز از یه جاش روغن می‌چكه!

این را گفت و دستش را به سمت امید دراز كرد، امید دستش را فشرد، كمی زبر بود.

- هر وقت خواستی بری اصفهان بگو قبلش ببینیمت.

- آخر هفته می‌رم برای ثبت‌نام و انتخاب واحد، مادرم نذر كرده بود، قبول بشم سفره بندازه!

خداحافظی كردند و امید به طرف خانه آمد، نان بربری توی دستش یخ زده بود، دوست داشت اهل محل او را ببینند و بپرسند راستی امید! كنكور رو چی‌كار كردی؟ این سوال او را خیلی خوشحال می‌كرد، نوعی اعتماد به نفس می‌بخشید كه خوشحالش می‌كرد. اما از بخت بدش كسی این روزها این سوال را نمی‌پرسید، یاد سال سوم راهنمایی افتاد كه وقتی توی ترافیك گیر كرد و نتوانست به امتحان زبان برسد و تجدید آورد از بخت بدش هر كس از راه می‌رسید، می‌پرسید امید جان امتحاناتت رو چی‌كار كردی؟!

    

امید نشسته بود پشت میز و داشت به آن روزها فكر می‌كرد، یاد روزهایی كه با هزار شور و شوق رفته بود و لباس نو خریده بود و همه به او مهندس می‌گفتند، از جایش بلند شد و چیزی توی دفتر سبزرنگی كه روی میز كناری‌اش بود، نوشت: باز آمد پشت میز نشست...

دقیقا تیرماه به نیمه‌اش رسید كه وسایلش را از خوابگاه جمع كرده بود، یادش می‌آمد كه با اسماعیل و اسفندیار شب امتحان آخر نشسته بودند لب تراس خوابگاه توی طبقه چهارم و خاطره روز اول آشنایی‌شان سر كلاس فارسی عمومی را مرور كرده بودند، خداحافظی از دانشگاه و بچه‌هایی كه با هر كدام یك دنیا خاطره داشت، سخت‌ترین كار ممكن بود.

اسفندیار گفته بود: امید برنامه‌ات چیه؟ بیا دست از لجاجت بردار بخون واسه فوق!

- برنامه؟ فوق لیسانس؟ دل خوش سیری چند! بابا من می‌گم نره تو می‌گی بدوش؟!! یه سال بشینم بخونم واسه فوق و بعد هم سه سال گیر پایان نامه و واحد پاس كردن بشم و... من شرایطم مثل تو نیست، بابام دیگه از كار افتاده است، راستش رو بخوای دیگه روم نمی‌شه دستم رو پیشش دراز كنم، این چهار سال هم با خون جیگر خرجم رو داد، درسا هم اونقدر سخت بود كه نمی‌شد كاری دست و پا كرد، كاشكی یه رشته ساده‌تر قبول می‌شدیم... پوستمون كنده شد تا مهندس شدیم، تازه الان هم این همه رشته مهندسی اومده كه آدم می‌تونه مهندس ‌بشه و دیگه لزومی نداره آدم شب امتحان چوب كبریت بزنه زیر پلكاش!!

- دیوونه، درس نخونی كه باید بری خدمت سربازی، نكنه برنامه معافی رو زیر سر داری ناقلا!!

- نه والا! ما كه از این شانسا نداریم، باورت نمی‌‌شه واسه اولین بار به چاق‌ها و لاغرها داره حسودیم می‌شه، من خودم رو بكشم نمی‌تونم اونقدر چاق یا لاغر بشم كه بتونم معاف شم، واسه همین هم تصمیم دارم سریع برم خدمت، اینجوری زودتر هم میام.

اسماعیل توی لیوان بزرگی چای ریخت و گفت:

- پس جناب سروان، آخرین چایی دوران دانشجویی‌ات را بخور!

دو سال خدمت مثل برق و باد گذشت. دو هفته بعد از گرفتن كارت پایان خدمت رفت مسافرت، شیراز و اصفهان، به عشق اسفندیار و اسماعیل رفته بود، تازه شدن دیدارها لذت دیگری داشت، اسفندیار داشت روی پایان نامش كار می‌كرد، موهاش كمتر شده بود.

- یادته اون همه رُز ماری می‌مالیدی به كلت! یادته بهت گفتم دل نبند به دو تارموی دنیا!!

آلبوم دوران دانشجویی رو گذاشته بودن وسط اتاق و هر كس داشت در مورد موضوعی خاطره می‌گفت: اسفندیار گفت:

- هیچ دورانی، دوران لیسانس نمی‌شه، آدم كه میاد فوق فقط به فكر كار و بار و پول درآوردنه، یادش به خیر چقدر بی‌‌خیال بودیم. راستی امید! اون كار كه گفتی عموت درست كرده، چی شد؟

- اون كه هیچی، پرید! عموم گفت اگه یه ماه زودتر كارت پایان خدمتت رو گرفته بودی می‌‌شد یه كاری كرد ولی حالا اون موقعیت سوخته!

- ناراحت نشی امید ولی عموت پیچوندتت!

- خودم هم حدس می‌زنم ولی خیالی نیست درستش می‌كنم، واسه كسی مثل امید همیشه كار هست.

بعد از اون سفر اومده بود خونه، تا سه ماه كارش این بود كه هر روز كلی كپی از مداركش رو همراه رزومش بذاره تو كیف سیاهش و بندازه رو دوشش و در به در به شركت‌های خصوصی سر بزنه، هر هفته هم كلی پول پای روزنامه می‌داد و تمام آگهی‌های استخدام رو می‌خوند، قبلا خودش به اونایی كه زنگ می‌زدن به شماره‌هایی كه توی آگهی‌های روزنامه‌ای بود می‌خندید و می‌گفت خوب سر كار می‌رن بعضی‌ها! ولی حالا خودش روزی به چند جا سر می‌زد و تماس می‌گرفت و ....

- یعنی چی امید؟ تو مهندسی، دانشگاه دولتی درس خوندی ، مدركت هم جعلی نیست پس واسه چی كار گیرت نمیاد؟

این رو مادرش گله مند پرسیده بود و اضافه كرده بود:

- نكنه روت نمی‌شه و مثل همیشه هر چی می‌گن باور می‌كنی؟ عزیزم! باید سمج باشی تا كار رو ندن دست یكی دیگه!

- نه مادر من! بحث این حرفا نیست، مگه تعارف داریم با كسی، ادارات كه استخدام ندارن، اگه هم دارن خیلی‌ها هستن كه خون‌شون از من رنگین تره، باباشون بروبیا داره و با یه تلفن كارشون رو راه می‌ندازه، زیاد هم مدرك و اینجور چیزا براشون مهم نیست، خصوصی‌ها هم پولی نمی‌دن به خدا، دیروز رفتم یه شركت می‌گه ماهی 250 هزار تومن می‌دیم بیمه هم نمی‌كنیم!!250 هزار تومن، باورت می‌شه؟ گفتم آقای عزیز! نظافت‌چی آپارتمان برادرم به غیر از شیرینی و انعام و ماهانه، خالص ماهی سیصد هزارتومن می‌گیره تازه بیمه‌اش هم می‌كنن، یه جایی هم تو آپارتمان بهش دادن واسه خوابش، اونوقت شما به من می‌‌گین 250 هزار تومن؟! خندید و گفت همینه! آسمون این شهر هر جا بری همین رنگه، فكر كردی یه لیسانس داری باید برات چك سفید بكشیم داداش؟!! بد وضعی شده!

- واسه خودشون گفتن مادر! اول جوونیت با 250 هزار تومن چیكار می‌تونی بكنی؟ خرج خورد و خوراك و كرایه رفت و اومدت هم نمی‌شه مادر! توكلت به خدا باشه، باز بگرد دنبال كار!

       

مردی شیك‌پوش كه ریش جو گندمی
 مرتبی داشت وارد شد و گفت:

- آقای سبحانی نیستش؟

امید از جاش بلند شد و گفت:

- رفت بیرون، نیم ساعت دیگه بر می‌گرده، امری دارین؟ من در خدمتتونم!

مرد دستش رو تو جیبش كرد و دسته چكی رو درآورد و با خط خرچنگ قورباغه‌ای مبلغ سی و دو میلیون تومن نوشت و داد دست امید و گفت به آقای سبحانی بگید پول نقد دم دستم نبود، زحمت بكشه از بانك بگیره، لطفا بهشون بگین باقی‌اش رو سه شنبه میارم خدمتشون!

امید چك رو گرفت، كلید رو از تو كشوی میزش درآورد و در گاو صندوق آهنی رو باز كرد، چك رو گذاشت روی دسته اسكناس‌های پنج هزار تومنی.

لیوان چای رو كه خالی بود با نوك انگشتاش رو شیشه میز هل می‌داد و دوباره می‌كشید طرف خودش و باز غرق فكر می‌‌شد.

       

- آقا باور كنین 300 هزار تومن كفاف خرج من رو نمی‌ده، وسیله كه ندارم، اینجا هم كه تاكسی و اتوبوس خور
نیست، باورتون نمی‌شه ولی این دوباری كه اومدم اینجا هر بار سه چهار هزارتومن كرایه‌ام شده، باید نصف بیشتر این سیصد هزار تومن رو فقط بدم كرایه رفت و برگشت روزانم!

- والا مهندس، جسارت نباشه اما این مشكل شخصی شماست، ما هم بیشتر از این نمی‌تونیم هزینه كنیم، قبول دارم كه مدركتون رو از دانشگاه معتبر گرفتین، معدلتون عالیه و خودتون هم تو این یكی دو باری كه دیدم انصافا جوون برازنده‌ای هستین اما شما هم ما رو درك كنین، خوبه كه دستتون تو دخل و خرجه، فكر می‌كنین همین جایی كه ما واسه دفتر شركت اجاره كردیم چقدر واسمون آب خورده؟ من بهتون می‌گم، ما ماهی هفتصد هزار تومن داریم اجاره می‌دیم، بگذریم از پول آب و برق و تلفن و... چهار نفر هم مثل شما اینجا كار می‌كنن، خب با این ركود كار فكر می‌كنی ما از كجا باید در بیاریم كه یه چیزی تهش بمونه واسه خودمون؟!

- والا چی بگم. حرف شما هم بی‌‌راه نیست!

شش ماه می‌شد كه در به در دنبال كار می‌گشت البته شغل‌هایی هم پیدا كرده بود اما غرورش اجازه نمی‌داد بعد از اون همه درس خوندن و چهار سال دانشگاه رفتن بیاد و این كارا رو قبول كنه. افسرده شده بود، این رو خودش می‌دونست، دیگه اون سرزندگی و شادی گذشته رو نداشت، نه حالش رو داشت مثل قبلا صبح‌های زود یا غروب‌ها بره ورزش كنه و نه حتی دستی به سه تارش می‌زد كه توی جعبه مشكی رنگش داشت خاك می‌خورد، بداخلاق و بهانه‌گیر شده بود و سر هر موضوع كوچیكی با عرفان و مریم دعوا می‌كرد، پدر چیزی نمی‌گفت یعنی حتی اگه می‌خواست هم نمی‌تونست، خس خس همیشگی گلوش با سرما خوردگی بد موقع یكی شده بود و مادر هم فقط غر می‌زد. درست یك‌سال و سه ماه به همین منوال گذشت، بالاخره ماه هشتم تو یه شركت مشاوره مهندسی كاری گیر آورد، با همون سیصد هزار تومن، فقط خوبیش این بود كه با اتوبوس فقط یك كورس تا خونه فاصله داشت و نیازی به هزینه رفت و آمد نداشت، با این همه وقتی ظهرا از توی كیفش ظرف غذا رو در می‌آورد از خودش بدش می‌اومد، احساس خوبی نداشت، یاد روزهای دوران دانشگاه می‌افتاد كه چه رویاهایی در ذهن داشت، دو ماهی با شركت كار كرد، ماه اول حقوق‌ها را ندادن و قرار شد با اضافه‌كاری ماه بعد حساب كنن كه مدیرعامل شركت یه روز بعد از یه مكالمه تلفنی وسط شركت دودستی كوبید تو سرش و گفت:

- بدبخت شدم! به خاك سیاه نشستم!

از بخت بد امید، یه نفر با كلاهبرداری پروژه‌ای رو به اونا داده بود بسازن كه بعد معلوم شد طرف، كلاهبردار بوده و این پروژه رو همزمان به چند شركت دیگه هم پیش فروش كرده و... مدیر عامل
 بدبخت شركت هم هشت واحد را پیش خرید كرده بود، حالا مالك اصلی زمین پیدا شده بود و به دادگاه شكایت كرده بود، شركت همون‌روز تعطیل شد و دست امید از همه جا كوتاه موند.

       

- من رو می‌بخشی مهندس! ولی یه چیزی رو می‌خوام رك و راست بهت بگم، تو مثل پسرمی، رضا همون موقع كه قبول نشد دانشگاه، من خوشحال بودم كه حداقل تو قبول شدی، دیروز رفته بودم خون‌تون یه سر به بابات بزنم، پیگیر احوال تو شدم، مادرت ریز و درشت ماجراهات رو برام گفت، می‌دونم برات سخته، درس خوندی، دانشگاه رفتی، زحمت كشیدی اما وضع همینه كه می‌بینی! سه ساله درست تموم شده، یك‌ساله سربازیت رو رفتی و اومدی و در به در دنبال یه لقمه نون حلالی كه گیرت نمیاد، والا من یه دوستی دارم آدم آبرومند و خوبیه، اسمش آقا حبیبه ...

       

اون روز آقای سخاوت كلی براش حرف زده بود و بالاخره قانعش كرده بود. توی این فكر بود كه آقا حبیب از در داخل شد.

- چیزی شده مهندس؟ غرق فكری؟

- نه آقا حبیب! چیزی نشده. فقط شما نبودین آقای شیركول یه چك آورد و گفت بدمش به شما.

- اوكی! تیز بپر برو نقدش كن، یادت باشه پول خرد بهت ندن، همش رو چك بگیر، راستی! تو دفتر یه جا یادداشت كن پراید سورمه‌ای رو نفروشیم بذاریم واسه خانوم كریمی، بالاخره راضیش كردم سمندش رو بیاره بذاره اینجا براش بفروشیم، معامله شیرینیه، یه چیزی هم بهش سر می‌دیم اما مطمئنم تهش اونقدر می‌مونه تا ضرر اون جی ال ایكس رو بپوشونه... امید چك رو از تو گاو صندوق برداشت و از نمایشگاه ماشین آقا حبیب بیرون زد.

خانواده سبز

ویرایش شده در - و ساعت -

ارسال شده توسط علیرضا در تاریخ‌ پنجشنبه 16 آبان 1387 - 08:37 ب.ظ | نظرات (- -)

 برچسب ها:

صفحات سایت


---------------------------------------------------------------------------------------------------------
صفحات سایت

لینك باكس



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic